تبليغاتX
زنـــدگــــی بــــــــــا نـــو


زنـــدگــــی بــــــــــا نـــو

 

اعتماد به نفس(از نوع کاذب)  بالایی داشت. اومدنش و رفتنش هم با بقیه فرق داشت شاید به خاطر همین حس گمراه کننده ای بود که اکثر جوونا رو می بره به فضا و خیال و اوهام. همه این روزها کسی شدن برای خودشون و این مایه افتخاره اما خواهرا و برادرای عزیز من توجه داشته باشین که پاتون نره اونور گلیمتون... حالا پا که رد می شه به کنار دو قرت و نیمشونم باقیه همچین از آدم طلب کار می شن که با هیچ سند و مدرکی هم نمی تونی خودتو خلاص کنی... نمی دونم والله رو چه حسابی جرات بعضی کارارو پیدا می کنن ! اسمشونم می ذارن شجاع! بابا این شجاعت نیست حماقته! ما به بزرگی و کوچکی خودمون(فرقی نمی کنه زیاد) سعی می کنیم به روی خودمون نیاریم اما همون یه عده فکر می کنن ای دل غافل باید بیشتر پاشونو بندازن اینور گلیمه!!! خدا آخر و عاقبت جوونارو به خیر کنه...

لطفا خوانندگان گرامی این مطلب رو به خودتون نگیرین والله ما از بس چیز نوشتیمو بعضیا به خودشون گرفتن یه مدت قصد داشتیم تخته کنیم بریم! بابا ما رو با شما ها چه کار است؟! در این جا از کسانی که به جا و درست به خودشان می گیرند کمال تشکر داریم.

در ضمن از کسانی که اعتماد به نفس به جا و درست دارند نیز کمال تشکر داریم.

 

 

+نوشته شده در 87/05/02ساعت17:40توسط بــــــــــا نـــو |
روحش شاد...!
 

او هم رفت... شاید نفر بعدی ما باشیم...

 

 

+نوشته شده در 87/04/28ساعت23:26توسط بــــــــــا نـــو |
 

 

حالمو بهم می زنی...

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/27ساعت19:34توسط بــــــــــا نـــو |
گل
 

گل نا توان به پروانه می گفت : "از من مگریز. ببین چگونه سرنوشت ما را از هم جدا کرده. من می مانم ، اما تو بهرسو بخواهی بال و پر می گشائی و میروی. با این همه ما دل در بند مهر یکدیگر داریم و دور از مردمان در کنار هم زندگی می کنیم. حتی چنان با هم شبیهیم که گاه هر دوی مارا گل می شمارند.

ولی افسوس ! تو همراه نسیم پرواز می کنی و من همچنان زندانی زمینم. چقدر آرزو داشتم که با تو پرواز کنم و مسیر ترا عطرآگین سازم. اما نه ، تو آنقدر دور می روی که مرا یاری همراهیت نیست. تو پیوسته میان گلها در پروازی ، اما  من تنها سایه خودم را که با گردش خورشید دور من می چرخد نظاره می کنم.

تو میگریزی و باز می گردی و دوباره آهنگ مکانی دگر می کنی، اما هر سپیده دم مرا می بینی که همچنان بر جای ایستاده ام و اشک می ریزم.

ای پروانه ، برای اینکه عشق ما پایدار بماند ، یا تو چو من در زین ریشه کن یا بمن بال و پری ده تا مثل تو پرواز کنم."

ویکتور هوگو

 

این روزها از بس ادای آدمهای موفق را در آورده ام احساس خستگی می کنم! من هم دوست دارم کسی باشد که خودم را برایش لوس کنم (خنده دار بود ، خودمان هم خندیدیم). 

 

پ.ن : او که تا دیروز منت ما را می کشید ، امروز که به خواسته اش نرسیده ، فردا خواهد گفت به تو چه! (این هم خنده دار است) و ما از اعماق وجودمان با خوشحالی تمام می گوییم "خاک تو گورت کنم"

 

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/23ساعت12:47توسط بــــــــــا نـــو |
 

 

شتر مرغ را گفتند : بار بردار. گفت : من مرغم ، گفتند پرواز کن. گفت : من شترم.

این است وصف حال تو ...!!

 

 

 

 

+نوشته شده در 87/04/20ساعت20:13توسط بــــــــــا نـــو |
چقدر زشت شدیم
 

وقتی نمی تونی خودتو نجات بدی... وقتی انقدر مشکل داری که هر روز تا مرز مرگ می ری و بر می گردی... وقتی دستت به هیچ جایی بند نیست... وقتی احساس می کنی هرجا که باشی مشکلات هم بو می کشن و میان... به نظرت چه ضرورتی داره بقیه رو هم درگیر خودت کنی؟ فرار کن فراری بده ... و من تونستم... دیدی؟ چقدر مضحکه این دنیا و آدماش... آدمایی که هیچ کدوم درکت نمی کنن... آدمایی که خودخواهی تنها چیزیه که دارن... همیشه یه عده باید قربانی باشن...

نفسم بالا نمی آد... گرم نیست... سرگیجه دارم چشام سیاهی می ره نمی تونم خسته شدم خسته شدم خسته شدم... از حرفا از کارا از آدما...  لازمه که آدما هر از چندگاهی یه نگا به خودشون و کاراشون بندازن... حرف چرتی بود نه؟ دیگه کیه که معنی وجدان رو بفهمه!! آسمونم داره گریه می کنه ، چقدر آدما زشت شدن... چقدر زشت شدیم...

لطفا نگین بازم که ناله کردی بازم که... آره من ناله می کنم چون تحمل این زندگی برام سخته! یک هفته ست از خونه بیرون نرفتم، خونه تنها جاییه که می تونم احساس ایمنی و راحتی داشته باشم! از آدما می ترسم... به هیشکی اعتماد ندارم... به هیشکی...

 

 

پ.ن : تا کی می خوای به این مسخره بازیا ادامه بدی؟ همه می دونن هدفت چی بود لاشی!! تو لیاقتت همون آدمای اطرافته!!! شکر خدا دیگه هیچ تاثیری تو حال و روز من نداری نه خوشحالم می کنی نه ناراحت . بمون و لودگی کن! برام مُردی.

پ.ن : نمی دونم از گفتن اون حرفا چه هدفی داشتی؟ می خواستی بگی و بری! من نیگرت داشتم؟ می تونی بری...

 

+نوشته شده در 87/04/18ساعت17:41توسط بــــــــــا نـــو |
ادعا
 

این دوست داشتن چیه که همه ازش حرف می زنن؟ یادمه خودمم یه زمانی از این حسا داشتم... اما الان حتی نمی تونم درکش کنم...

دیدی تو قبض های گاز و برق یه جایی داره نوشتن یارانه دولت؟ قبلا نمی نوشتن! مثل اینکه از الان دارن جو سازی می کنن که یارانه رو قطع کنن... فکر کن جای بیست تومن پول گاز ۱۲۰ تومن اینا می شه... یه ۳۰ ، ۴۰ تومنم برق... حالا یه کارمند ساده که تازه استخدام شده ۲۰۰ تومن ماهی درآمدشه، زن و بچه... خلاصه از اون ۲۰۰ تومن ۱۵۰ تومنشو می ده پول برق و گاز دیگه چی می مونه؟! این چه سیاستیه که دولت در پیش گرفته؟ می خوان همه رو ببرن تحت حمایت کمیته امداد؟؟ این بود همون حرفی که می گفتن "ما پول نفت و میاریم تو سفره های مردم؟"

 

 

پ.ن : خیلی بدشانسی که از من خوشت اومده...!!

 

 

+نوشته شده در 87/04/15ساعت23:53توسط بــــــــــا نـــو |
 

یه جمله می گم که بفهمی اعتماد به نفس در حد بنز که می گن یعنی چی؟

"چرا من هرکاری می کنم ، مد روز می شه؟"

 

 

پ.ن : قابلیت فهم : به هیچ زبان زنده ی دنیا!

من گوشام دارازه یا دم دارم؟

 

+نوشته شده در 87/04/12ساعت23:18توسط بــــــــــا نـــو |
اه اه
 

ایرانی های عزیز به پا خیزید...

بابا این چه وضعیه؟؟؟؟

بنزین سهمیه بندی شد هیچی نگفتیم عین نمی دونم چی چیا سرمونو انداختیم پایین... گاز قطع شد... برق و آب هم که هی قطع و وصل می شه...

نون و روغن و پودر و خلاصه همه چیز به جز شعور آدمی گرون شده...

اینا یه طرف قضیه...

بعد دیگه هم اینه که آدمایی تو کارن که آدم از طرز فکرشون چندشش می شه... آدمایی که وقتی می خوای باهاشون حرف بزنی به جای اینکه به اون چیزی که تو سرته فکر کنن به اونچه که ... فکر می کنن (استغفرالله) و همه رو هم به با دید خودشون می سنجن...

و تنها مشکل ما محمود عزیز نیست... ملت زوم کردن به اون... اما اون و همه ی کسایی که رو کارن عین هم هستن...

 

باز هم این جمله ی معروف فیلسوف عزیز رو تکرار می کنم

"حکومت هر ملتی شایسته ی همون ملته"

 

 

+نوشته شده در 87/04/07ساعت12:10توسط بــــــــــا نـــو |
سه نقطه
 

این روزا یه اتفاقی پیش اومد که منو به گذشته ها برد... تو این مدتی که من از احساس دوری می کردم منو یاد گذشته ها انداخت... احساساتی که مردن... همیشه دوست داشتم یکی باشه برای بودن با من هرکاری بکنه... اما دیگه نمی خوام... همه به فکر خودشونن... مثل من ! منم به فکر خودمم...

 

امروز یه الف بچه برگشته به من تیکه می اندازه... از همون آدمایی که بهت پیشنهاد می دن و جواب رد که می دی ، کمبوداشونو نشون می دن و شروع می کنن به بدوبیراه گفتن... ارتباط تو ایران طوری شده که آخرش به دعوا کشیده می شه... آخرش بهت می گن: "به چیه خودت می نازی؟"  بابا به هیچی ، به خدا به هیچی... کی با شما کار داره آخه...

 

نه حوصله تیپ زدن دارم نه چیز دیگه... از رنگ زردم متنفرم ! رنگ فصل شده خیر سرش!!!! ملت دارن همدیگرو می کشن... کو حس مسئولیت؟ کو همدردی؟ کو وطن پرستی؟ دیگه حوصله ی هیچ چیز ظاهری رو ندارم...

 

پ.ن : خوب است این روزها آدمیان را بهتر می شناسیم...!!

 

 

+نوشته شده در 87/04/05ساعت22:31توسط بــــــــــا نـــو |